تبليغاتX
شبنورد - از اندیشه شهر تا شهر اندیشه

حاج شکر الله ستوده  هم بعد از یک دوره بیماری همانند بسیاری از بچه های جبهه و جنگ آرام و مطمئن   و در سکوت خبری به رحمت خدا رفت ...

... سال گذشته فرصتی نصیبم شد تا گفتگوی مفصلی با این بزرگ مرد  استوار و قهرمان داشته باشم ... بعدها بخش هایی از آن گفتگوی چندین ساعته در نشریه طوبی منتشر شد.

شاید آشنایی با سقای جبهه ها برای نسل سومی ها و شاید و شاید یاد آوری تلاش ها و استقامت او در جبهه ها برای بعضی نسل دومی ها و اولی ها _ که نمی دانم ! چه کرده اند یا چه می کنند که این روز ها به مصادره جنگ و شهدا به نفع خودشان متهم می شوند!- خالی از لطف نباشد...

و اینک آن گفتگو (آشنایی با « سقای جبهه ها » مرحوم حاج شکرالله ستوده را از زبان خودش) امیدوارم خیلی مزاحم وقت گرانبهایتان نشده باشم .  






 بسیاری از بچه های جبهه و جنگ  به ویژه بچه های کاشان ماشین سقا را  که رویش  نوشته شده بود: «سقای تشنه لب»  به یاد دارند، پابه پای رزمندگان یک لحظه از تلاش فروگذار نمی کرد و با عشق و ارادتی خاص هر روز فاصله بین خط مقدم و عقبه را طی می کرد و نمی گذاشت بچه ها بی آب شوند؛ عرقچینی سفید بر سرداشت و با ته لهجه غلیظ کاشانی و شوخی های همیشگی، لبخند بر لب بچه می نشاند و... اینها همه ی آن چیزی نیست  که دلیل دیدار و گفتگوی چند ساعته ما با او باشد .


زندگی و شهادت حبیب الله و عزیز الله دو فرزند و همرزم او داستانی عبرت آموز ،عجيب و شگفت آور است . او تنها دوپسر داشت كه به همراه خودش از اوايل جنگ عازم نبرد با دشمن و دفاع از كشور شدند...

آقاي حاج محمود رضا زاده كه هماهنگ كننده و همراه ما در اين گفتگو بودند مي گويد:<وقتي پسران حاجي شهيد شده بودند هيچ كس جرات نداشت خبر را به او بدهد من از حاجي پرسيدم حاجي چندتا بچه داري؟حاجي عرقچينش را از سر برداشت و به صورت بادبزني به دستهايش زد وگفت دوتا پسر داشتم !!>...

 آنچه تقديم شما مي شود خلاصه اي از گفتگوي چند ساعته ما با سقاي جبهه ها حاج شكر الله ستوده، پدر شهيدان حبيب و عزيز ستوده است.  

می پرسم از کجا شروع کنیم ؟

 می گوید :<80 سال یک عمر است یک ساعت و دو ساعت نمی شود >ادامه می دهم حاجی ستوده را در جبهه ها باعرقچین اش می شناختیم...

به حاج محمود می گوید :<عرقچین ام روی جالباسی است برو بیار> حاج محمود پیشانی ستوده را می بوسد و عرقچین را  روی سرش می گذارد . حاجی ادامه می دهد :< 15 سال ساکن تهران بودم بچه ها که بزرگتر شدند دیدم اوضاع اجتماعی تهران برای تربیت بچه ها خوب نیست به کاشان برگشتم آرایشگری زدم ، درآمد کمی داشت ولی اسمش غلط انداز بود ... بعد ازمدتی دوباره به تهران بازگشتم ولی بازهم نتوانستم تهران را تحمل کنم دوباره به کاشان آمدم این ایام مصادف بود با بگیر و ببندهای خرداد 42. یک روز چهار مشتری داشتم که کماندوها به بازار حمله کردند ، کرکره مغازه را کشیدم و یکی یکی مشتری را اصلاح کردم و به بیرون فرستادم...

... آقاي بهلول در مسجد میانچال سخنرانی کرده بود ریخته بودند و عده ای را دستگیر کرده بودند. شب خواب دیدم به بازار آمده ام در مغازه را که باز کردم دیدم حضرت امام بالا نشسته و روحانیون همه اطرافش نشسته اند ، امام را به من نشان دادند و گفتند این آقا رهبر ماست ، فهمیدی ؟

 زمان انقلاب کجا بودید ؟

<اوایل انقلاب بود که عزیز دانشجوی رشته اقتصاد بود و حبیب در هنرستان صنعتی درس می خواند . یک روز یکی از دوستان گفت شهر شلوغ است ، بگیر بگیر است مثل این که دانش آموزان هم تظاهرت کرده اند سریع خودم را به هنرستان رساندم خلوت بود هیچ کس آنجا نبود وارد دفتر شدم سراغ پسرم را گرفتم گفتند با بچه ها رفته اند دبیرستان پهلوی (امام) برای تظاهرات . از هنرستان که بیرون آمدم سه راه پرورشگاه حبیب را دیدم که به طرف خانه می رفت جلویش را گرفتم سرش داد زدم گفتم من دارم جان می کنم تا شما درس بخوانید تو چه کار به شاه داری برو درستت را بخوان . حبیب هیچی نگفت و فقط گریه می کرد . به خانه که رفتیم خواستم باهاش حرف بزنم و نصیحتش کنم ، گفت بابا شما سن من که بودید دو تا بچه داشتید من یک راهی را انتخاب کرده ام می خواهم تا آخر این راه را بروم به کسی هم اجازه نمی دهم جلوی من را بگیرد. خیلی برایم عجیب بود تا آن موقع بچه هایم این جوری با من حرف نزده بودند. زنگ زدیم به تهران برادرش عزیز آمد . دایی اش هم آمد حرف هایمان را برایش زدیم یک کتاب از جیبش بیرون آورد و گفت:<بابا تو بهترین پدر دنیا هستی هر کاری که توانسته ای و دانسته ای انجام داده ای و هر کاری هم که ندانسته ای نکرده ای . ما حالا می خواهیم کمکت کنیم که انجام بدهی .> کتابی از دکتر شریعتی بود . خلاصه به جای این که من او را منصرف کنم او مرا تشویق کرد که وارد انقلاب شوم. فردا صبح رفتم سی هزار تومان پول توی بانک داشتم برداشتم که به دولت کمک نکرده باشم از همان روز شروع کردیم مرگ بر شاه گفتن  خلاصه بچه ها انقلابیم کردند . نصف شب با زن و دخترم راه می افتادم توی کوچه ها و بعضی از روزها کماندوها می ریختند و ما از کوچه پس کوچه ها فرار می کردیم .>

انقلاب شد، بلافاصله در سال 1359 جنگ شروع شد؛ آن زمان حبیب و عزیز کجا بودند و شما کجا بودید ؟

آنها بلافاصله رفته بودند جبهه من آن زمان رفتم جهاد گفتم راننده پایه یک به درد شما نمی خورد . اسم و آدرسم  را گرفتند و گفتند خبرت می کنیم . آن روزها در بنیاد شهید کار می کردم چند روز بعد خبر دادند شهرداری قمصر یک ماشین داف هدیه کرده است بیا ماشین را بردار و برو جبهه . فردا حرکت کردم ، به اهواز که رفتم در ساختمان استانداری یک سرهنگ ارتش آمد و گفت دو تا ماشین می خواهیم بروند ماهشهر. رفتم ماهشهر خاک جابجا می کردیم برای تقویت خطوط نزدیک به شهر . یک روز دیدم یک صدای کاشانی به گوشم خورد. رفتم جلو دیدم  مرحوم حاج محمد آقا  رسول زاده است. ماجرا از این قرار بودکه حاجی نذر کرده بود چند تا گونی آجیل بیاورد و با دست خودش بین رزمنده ها تقسيم کند . حالا بچه های ارتش نمی گذاشتند می گفتند منطقه نظامی است و باید به خودمان بدهید تا توزیع کنیم. پدر شهید ساطع هم همراهش بود . رفتم جلو حاجي تا مرا ديد خيلي خوشحال شد گفتم همه اش را  بریز تو ماشین من . نماز که خواندیم حرکت کردیم به طرف خط . همه بسته بندی ها را بین بچه ها تقسیم کردیم حاج محمد آقا به هر کدامشان هم یک صد تومانی عیدی می داد. آجیل ها را که توزیع کردیم با هم برگشتیم کاشان . دفعه دوم که به اهواز رفتم هنوز حصر آبادان شکسته نشده بود . از طریق لنج به آبادان رفتم و از آن روز در جهاد اصفهان ماشین آب را تحویل گرفتم ...

بچه ها را در کدام جبهه دیدی ؟

 یک روز آمدم اهواز در خیابان نادری یک کاشانی را دیدم گفت عزیز را در لشگر نجف دیده است . رفتم لشگر نجف عزیز را پیدا کردم . گفتم تو این جا چه کار می کنی ؟ گفت با علی آقا طحان آمده ایم . بعد از عملیات محرم ، با بچه ها به کاشان آمدیم حبیب هم آمده بود بعد از چند روز دوباره به جبهه برگشتیم.

حاج محمود رضازاده در ترسیم وضعیت جبهه و موقعیت بچه ها می گوید:<در عملیات والفجر یک در منطقه شرحانی؛ عزیز فرمانده گردان بود حبیب هم فرمانده گروهان ؛ چند روز مانده به عملیات تغییراتی در گردان ایجاد شد و شخصی به نام آشتی جو فرمانده گردان شد و عزیز معاون او،حبیب هم بی سیم چی و حاجی هم راننده تانکر آب بود دقیقا یک شنبه 22 فروردین 1362 بود ... <

حاجی ستوده ادامه می دهد :<من در آن عملیات راننده تانکر آب بودم ناهار که خوردیم با بچه ها (حبیب و عزیز) خداحافظی کردم سوار ماشین شدند و به طرف خط رفتند. حبیب گفت تو هم بیا برویم جلو گفتم اگر عزیز بگوید می آیم چون عزیز فرمانده بود... بچه ها به طرف خط رفتند من خیلی ناآرام بودم چند ساعتی گذشت نیمه های شب بود که آرامشی عجیب به من دست داد به خواب رفتم صبح رفتم عقب و آب آوردم وقتی برگشتم دیدم بچه ها دارند با سر و وضعی به هم ریخته و آشفته از خط بر می گردند با هر کسی که طرف می شدم تا می خواستم احوال پرسی کنم زود از من دور می شد و سعی می کردند از من فرار کنند روحم خبردار شد که در خط خبری شده که اینها نمی خواهند به من بگویند.>

حاج محمود ادامه می دهد:<به حاجی گفتیم برگردیم عقب او گفت بچه ها نیامده اند گفتم برویم بعدا می آیند . به هر صورتی بود حاجی را راضی کردیم به عقب برگردیم. در بین راه چند بار پرسید بچه ها نیامده اند . گفتم همه که یکبار نمی آیند . باید کم کم خط را تحويل بدهند. از حاجی پرسیدم چند تا بچه داری ؛ عرقچین اش را از سر برداشت به صورت بادبزنی به دست هایش زد و گفت دوتا پسر داشتم !! خلاصه آمدیم عقب در چادر تبلیغات نشسته بودیم رزمنده هایی که  می آمدند داخل چادر را نگاه می کردند تا حاجی را می دیدند برمی گشتند، حاجی از این برخوردها متوجه شده بودکه خبری هست. در این عملیات محمود گلی هم شهید شده بود حاجی گلی پدر شهیدان گلی که فرزندش احمد قبلا شهید شده بود نیز در آن موقعیت بود. از دور به طرف سنگر تبلیغات می آمد همه گیج شده بودیم که چطوری خبر شهادت محمود را به او بدهیم. یک دفعه حاج ستوده گفت:< به حاجی گلی بگویید ستوده دو تا پسراش شهید شده اند نمی دونیم چطور به او بگوییم می خواهیم او را بفرستیم کاشان تو یک جوری راضی اش کن ؛ بعد من خودم کم کم در راه خبر را بهش می دهم> در همین حال بودیم که حاجی گلی وارد سنگر شد حاج رضا کاظمی بلند گفت :< به به پدر شهید گلی . حاجی گلی گفت اگر خبر نداری الحمد الله پدر دومی اش هم شده ام! بغض بچه ها ترکید ...

این جا حاج ستوده متوجه شده بود که فرزندانش شهید شده اند؟

حاجی خودش پاسخ می دهد:< هیچ کس به من نگفته بود خودم متوجه شدم . به حاج رضا کاظمی گفتم من تحملش را دارم اگر خبری شده بگویید . حاج رضا گفت نه من خبری ندارم بعد حاج حسین مازوچی آمد. کمی باهم یواشکی حرف زدند بعد رو کرد به من و گفت این هم چیزی بیشتر از من نمی داند گفتم آن چیزی را که تو خبر داری بگو.گفت: همین؛ یکی شون زخمی شده بردنش تهران و اون یکی هم ازش خبری نداریم...


در اين موقع حاجی گلی رو کرد به من و گفت:<من پدر دو تا شهید شده ام تو هم مثل من شده ای > تا این را شنیدم گفتم :< انا لله و انا الیه راجعون، الحمدالله رب العالمین>. خدا را شکر کردم که چیزی که به من داده بود تحویلش دادم . به حاج رضا نگاه کردم گفتم خوب حالا باید چکار کنیم برویم جنازه بچه ها را ببینیم گفت هنوز نياوردن عقب برويم بعدا خبر مي دهند. رفتیم اهواز پیش حاج علی فارسی وقتی حاج رضا تعریف کرد که حبیب و عزیز در عملیات شهید شده اند حاج علی خیلی ناراحت شد مثل این که آتش گرفته باشد ...

صبح به اتفاق حاج گلی به طرف کاشان حرکت کردیم حاج گلی گفت چه کار کنیم چگونه موضوع را بگوییم آمدیم جهاد زنگ زدیم خانه آمدند دنبالمان . به خانه که رسیدم غوغایی بود گو اینکه قبل از ما کسی خبر را داده بود. همه خانواده ها جمع شده بودند. من را دوره کردند. یکی می گفت پدرم کو؟ یکی می گفت همسرم کو ؟ مانده بودم، مات و مبهوت. بالاخره رفتم توی خانه نشستم و شروع کردم به صحبت کردن. ابتدا خدا را شکر کردم و گفتم هیچ کس حق ندارد گریه کند این لطف خدا بوده و من راضی به رضای خدا هستم خدا رحمت کند پدرشهیدان ترنجی را؛ آمده بود به من تسلیت بگوید وقتی مرا دید با این روحیه صحبت می کنم زد زیر گریه و گفت :<خدایا چرا این روحیه را به من ندادی ...>

خبر شهادت بچه ها کاشان را تکان داد من با تمام وجود آمادگی داشتم که این ماموریت را بپذیرم خداوند من و همسرم را مامور کرده بود که به استقبال این ماجرا برویم همان شب اول که به کاشان آمدم در خواب دیدم دو تا ملک از آسمان آمدند سینه من را شکافتند و دو قطعه از وجودم را با خود به آسمان بردند در عالم خواب زاری کردم و از خدا خواستم که این ها را به من برگرداند دوباره به امر خدا ملائک برگشتند و آنها را به وجودم بازگرداندند. از خواب که بیدار شدم هر چه باید بفهمم فهمیدم و خدا آرامشی به من داد که بعدها هر چه شهید می آوردند کاشان من و همسرم را می بردند تا به آنها دلداری بدهیم. خبر شهادت شهید اکبر زجاجی که آمده بود من و همسرم را بردند تا به پدر و مادرش دلداری بدهیم.

خوب بعد چی شد پیکر عزیز و حبیب را آوردید کاشان ؟

آهی می کشد و می گوید آره 11 سال و 6 ماه و 23 روز بعد .

- پیر مرد خیلی مقاوم است؛ او نماد استواری، صبر و تحمل پدران شهید است ولی در بیان سال و ماه و روز مفقودی فرزندانش غمی بزرگ نهفته است ـ ادامه می دهد :< بعدها  بچه هایی که از عملیات برگشته بودند برایم تعریف کردند که وقتی بر می گشتند حبیب نفس های آخر را می کشیده ولی عزیز را کسی ندیده شاید زودتر شهید شده اول عملیات حبیب ترکش می خورد ولی عزیز جلو می رود و ادامه می دهد بعد عملیات که تمام می شود کسی عزیز را نمی بیند حبیب هم بر اثر شدت جراحات شهید می شود . پیکرهای آنها در سرزمین عراق می ماند تا 11 سال بعد که گروههاي تفحص  آثاری از آنها را يافتند وما برایشان مراسم تشییع جنازه برپا کردیم .>

حاج شکراله ستوده آخرین عکسی را که با فرزندانش روز قبل از عملیات گرفته نشانمان می دهد و می گوید:< این عکس را چند ساعت قبل از شهادت بچه ها؛ شهید محمود گلی از ما گرفت که خودش هم در همان عملیات شهید شد>.


 

+ نوشته شده به قلم عباس شافعی در سه شنبه 1387/08/07 و ساعت 6:50 بعد از ظهر |