سه گانه ای در باب کم کاری در ماه مبارک رمضان
مدتی است پست هایی را می نویسم و تا نزدیک قرار گرفتن در صفحه وبلاگ پیش می رود ولی نمی دانم چگونه می شود که آخرین لحظه از خیرش! می گذرم و به بایگانی سپرده می شود. آخرین آن «اندرباب طرح تحول اقتصادی دولت بود و مصاحبه خبرنگار رسانه ملی در انگلیس با یک پیرزن بازنشسته که قبض برقش به پول ما ایرانی ها می شد 500 هزار تومان و...» یا «مرقومه ای اندر باب مردی که با رها برای کاشان گریه کرده و حالا شهردار کاشان شده است »(1) و...
بگذریم...
اول اینکه:
در روایت های اسلامی آمده است زمانی که به پیشنهاد سلمان فارسی قرار شد اطراف مدینه خندق کنده شود با ابتکار پیامبر (ص)به هریک از مسلمانان سهمیه ای در حفر خندق واگذار شد .لذا اهالی مدینه ساعتی از روز خود را برای ادای دین در کندن خندق صرف می کردند و ساعاتی را هم در نخلستان به کار کشاورزی می پرداختند و از قضا در آن هوای گرم مدینه و سختی کار خندق روزه هم می گرفتند آن هم روزه داری با شرایط و احکام خاصی که در صدراسلام حکم شده بود.- یعنی زمان افطار تنها ساعتی پس از نماز عشاء بود و از آن پس تا ساعتی قبل از اذان صبح روزه دار حق خوردن و آشامیدن نداشت- در این شرایط پیر مردی به نام قیس ابن صرمه انصاری که از شدت خستگی هنگام افطار خواب مانده بود و پیش اذان صبح هم نتوانسته بود غذایی بخورد فردای روز بعد در هنگام حفر خندق از هوش می رود رسول خدا (ص) علت را که جویا می شوند؛ اصحاب پاسخ می دهند که این چنین شده است.جبرئیل فرود می آید و آیه «کلوا و اشربوا حتی لکم الخیط الا بیض من الخیط الا سود من الفجر» نازل می شود که بخورید و بیاشامید تا اینکه رشته سپید صبح از رشته سیاه شب آشکار گردد.
داستان حفر خندق در جنگ احزاب (خندق) و آموزه های مدیریتی آن که با مدیریت و رهبری توانمند پیامبر اسلام (ص) به سرانجام رسید خود حکایتی دیگر است که مجال بررسی آن در این مختصر نمی گنجد و جا دارد علمای علم مدیریت به واکاوی آن همت گمارند و الگوهای آن را تبیین نمایند. ولی آنچه از این اشاره در نظر بود اینکه پیامبر با وجود گرمای هوا، سختی کار و خستگی اصحاب دستور ندارند که ساعات کار کم شود یا اینکه صبح یک ساعت دیرتر مشغول شوند و ظهر زودتر دست از کار بکشند، همه کار می کردند و دل خوش و امیدوار بودند به این دعا و بشارت معنوی پیامبر(ص) که می فرمودند:
اللهم ان الخیر الاآخره
فاغفر الانصار و المهاجره
...
دوم اینکه:
...سالها پیش در اتاق نگهبانی شهردای کاشان بر روی کاغذی نوشته بود:
به وقت آمدن و به وقت رفتن............وظیفه است.
زود آمدن و دیر رفتن........................ایثار است.
دیر آمد و زود رفتن........................خیانت است.
همین مختصر نوشته برای خیلی ها که صاحب و جدانی بیدار بودند در حکم صدها بخشنامه و دستور العمل و مصوبه کارساز بود. آنهایی که نمی خواستند ایثار کنند به وقت می آمدند و به وقت هم می رفتند و به وظیفه خود عمل می کردند و حتی آنهایی هم که زود می آمدند و دیر می رفتند علاوه بر ایثار از مزایای اضافه کاری هم بهره مند می شدند و کمتر سراغ داشتم که دیر بیاید و زود برود چون هم کسر کار می خورد و هم پیش وجدانش خیانت کار بود!
...خوب به خاطر دارم در آن ایام؛سالی ماه رمضان همزمان با تیرماه بود وقتی ساعت 5/2 از شهرداری خارج می شدیم هوا چنان گرم بود که پایمان در آسفالت کف خیابان فرو می رفت ولی نه بخشنامه ای صادر شد و نه دیر آمدیم و نه زود رفتیم!خدا خودش هم شاهد است که هم روزه گرفتیم ، هم عبادت کردیم هم شب های قدر الغوث الغوث کردیم و مقدرات سال آینده امان هم رقم خورد و...
سوم اینکه:
چندی پیش یکی از اساتید دانشگاه علم و صنعت که به همراه جمعی از مدیران صنعت خودرو سازی ایران برای کسب تجارب و آشنایی با نحوه مدیریت کارخانه خودروسازی هوندا به ژاپن سفر کرده بود می گفت:« قرار شد ده روزی از نزدیک شاهد نحوه مدیریت چشم بادامی ها بر این شرکت موفق خودروسازی باشیم از روز اول که وارد کارخانه شدیم آدمهایی را درخط تولید دیدم که پیشانی بند سفیدی با نوشته ای به خط زرد بر پیشانی بسته و سخت مشغول کار بودند.سخت کوشی و ظاهر آرام این کارگران برایم معما شده بود؛از آن جایی که ما ایرانی ها خیلی غرور داریم و خود را عقل کل می دانیم به خود جرات نمی دادم که موضوع رااز مترجم شرکت که یک ژاپنی مسلط به زبان فارسی بود سوال کنم تا این که روز آخر نتوانستم تحمل کنم و از مترجم پرسیدم :« ببخشیدآقا علت بستن پارچه سفید روی پیشانی برخی از کارگران چیست؟» مترجم پاسخ داد :« اینها کارگرانی هستند که مشکل دارند» با تعجب پرسیدم:« اگر مشکل دارند چرا آنها را به کار گرفته اید؟» مترجم گفت:« نه اینها مشکل سازمانی ندارند مشکل شخصی دارند؟» با تعجب بیشتر سوال کردم :« من که سر در نیاوردم بیشتر توضیح بدهید یعنی چه روی پیشانی بند آنها چی نوشته؟» گفت:« اینها هر کدام در زندگی شخصی خود مشکلاتی دارند...» در حالی که به یکی از کارگران اشاره می کرد او را صدا زد تا پیش ما بیاید و گفت:« نگاه کن این یکی دوست من است روی پیشانی بند او نوشته 3 ساعت» گفتم:« لطفا روان تر ترجمه کنید من نمی فهمم!» مترجم ادامه داد:« این دوست من زن و دوتا بچه دارد زنش می خواهد ازاو جدا شود بنابراین تصمیم گرفته برای اینکه خدا کمکش کند وزنش ازاو جدا نشود و بچه هایش بی مادر نشوند! روزی 3 ساعت برای شرکت هوندا مجانی کارکند! آن یکی را می بینی نوشته 2 ساعت،آن آخری یک ساعت و...
باورش برایم خیلی سنگین بود رفتار آن کارگران را زیر نظر داشتم تا ساعت کار تمام شد دیدم کارگران یکی یکی کارت خروج زدند و از کارخانه خارج شدند کارگرانی که پیشانی بند داشتند نیز کارت خروج زدند ولی دوباره به خط تولید برگشتند تا نذر خود را ادا کنند!!»
1- برگرفته از تیتر گفتگوی زین ساز شهر دار جدید کاشان با یکی از نشریات محلی


